|
|
||
lago●nPosted by angel (..., Iran) on 2 April 2008 in Art & Design. تهوع می گیرد این فکر های افسرده یک دو سه ی بغض هایم پر می شود ملودی ِ سکوتم نو شده استخوانهای یخ زده از درون ِ انگشتانم می شکند قانون ِ تراژدی ِ زندگی ام فیلم نامه نویسش را گم کرده دیوارها جملات ِ نامفهوم فریاد می زنند پرده ها سلام می کنند حرکات از کلمات ملموس ترند و غبار اعتیاد ِ احتیاج بی معنی ... دنیا به روز و شب معتاد دست های ما قرار دارند گویی یک جا در ماتی ِ عکس های خام دنیا جا دارد در رحم ِ بیوه زنی و من درون چشمان ِ موریانه ای که... هر روز موهایم را با دندانهایش می جود
. . .
فکرمرا قدم بزن پس ِ این بن بست ِ سکوتش خاموش اینجا به اتفاق ِ آرا مترسک هایش یک واژه نت هم نمی شوند ...
. Angel
Comments (6)
|